سایت خبری تحلیلی

آرشیو اخبار / بایگانی پیوند سایتی RSS
سه شنبه 3 دی 1398 / 08:34|کد خبر : 7342|گروه : فرهنگی

ژيان هه رزانتره له نان/تراژدی بی پایان مرگ مظلومانه کُولبران کُرد

ترانه کُردی: "من ئەو كەسەم هەموو روژێ/ هەی ژين هەی ژين/ ژيانی ئەمڕۆم ئەفرۆشم بۆ كڕینی نانی سبەی/ ئەمڕۆیش هاتوومه دەر/ هەی ژين هەی ژين/ ژيانی ئەمڕۆم ئەفڕۆشم بۆكڕينی نانی سبەی / لێم ناكڕێ خاونی نان لێم ناكڕێ/ هه داد..... هه بیداد / لەم بازاره بی روحمه دا/ ژيان هەرزانتره له نان..."

ترانه کُردی: "من ئەو كەسەم هەموو روژێ/ هەی ژين هەی ژين/ ژيانی ئەمڕۆم ئەفرۆشم بۆ كڕینی نانی سبەی/ ئەمڕۆیش هاتوومه دەر/ هەی ژين هەی ژين/ ژيانی ئەمڕۆم ئەفڕۆشم بۆكڕينی نانی سبەی / لێم ناكڕێ خاونی نان لێم ناكڕێ/ هه داد..... هه بیداد / لەم بازاره بی روحمه دا/ ژيان هەرزانتره له نان..."

به گزارش خبرنگار زریوار خبر، یحیی صمدی خبرنگار در یادداشتی در خصوص مرگ دو برادر کولبر مریوانی نوشت: «من آن کسم که هر روز/ آی زندگی، آی زندگی/ زندگی ‌امروزم را می‌فروشم برای خرید نان فردایم/ امروز نیز باز، از خانه بیرون آمده‌ام/ آی زندگی، آی زندگی/ تا زندگی ‌ام را بفروشم برای خرید نان فردا/ چه کنم که صاحب نان، خریدارش نیست/ هی داد هی بیداد/ در این بازار تلخ و بی رحم/ زندگی هم ارزانتر از نان است...»، را حتما شنیده اید.


 شعری که برای یک ترانه کُردی سروده شده است دیگر فقط یک ترانه فولکلور و نوستالژی کُردی نیست بلکه یک واقعیت و بخشی از داستان واقعی زندگی مردم کُرد در مناطق مرزی کشور است. ترانه ای که هر روز مردم شاهد دیدن و تکرار آن هستند. آری این ترانه که برای کارگران کُرد خوانده شد امروز زندگی کولبران کُرد است.


بدنی سرد و کاملاً یخ زده، دهانی پر از فریاد و هاوار اما وامانده و دست‌های مشت شده از درد و سرما.. این تصویری از همان عکس بی‌جان «فرهاد» نوجوان 14 ساله کولبر کُرد است که در بخش های مختلف خبری تعداد زیادی از کانال های تلویزیونی، سایت ها، روزنامەها و شبکه های اجتماعی به صورت گسترده دیدیم و مشاهده کردیم. همه ما داستان فرهاد «کوه‌کُش» کُرد را شنیده‌ایم، اما به چه میزان از واقعیت زندگی و رنج های فرهاد های«کولبر» را می دانیم و آن درک کرده ایم.


فرهاد نوجوان 14ساله کُردستانی اهل روستای «نی» بخش مرکزی مریوان، آرزویش خرید یک دست لباس ورزشی و تامین بخشی از هزینه های زندگی اش بود، او در سنی بود که باید مشغول درس و مشق می بود، مشغول بازی و پرداختن به رشته مورد علاقه اش فوتبال می بود، اما آکادمی پرورش استعداد این نوجوان اول رنج و درد و نداری و بعد کوه و برف و  آوار بهمن و سرما بود. سن او زمان آرزوهای رنگارنگ، رویاهای شیرین نوجوانی بود،... اما سفره خالی او را راهی مرز و کوه های پر از برف و کولاک و سرما کَرد و خبر مرگ و پیدا شدن جسد یخ زده و مشت گره کرده اش به اخبار روز شبکه ها و خبرگزاری ها و شبکه های اجتماعی در سراسر دنیا تبدیل شد و او حالا دیگر به جای یک فوتبالیست مشهور، یک کولبر زیر آوار مانده مشهور و جهانی است.


طی چند روز جستجوی مردم شهرستان های مریوان و سروآباد، جسد فرهاد خسروی کولبر مفقود شده، در روز جمعه29 آذرماه 98 در کوه ژالانه پیدا شد. «پیشتر جسد برادر بزرگش که در مسیر از درد، کولاک و خستگی حالش مساعد نبودە و از سرما جان داده بود پیدا شده بود» به گفته شاهدان جسد فرهاد در منطقه «گناو» در گردنه ژالانه پیدا شده است. اما جان دادن این ۲ برادر تنها یک رویداد نبود بلکه امتحانی دوباره برای همدلی و اتحاد مردم بود، همانگونه که در زلزله کرمانشاه در آن آزمون نمره قبولی خوبی گرفتند. خبر گرفتارشدن چند کولبر در میان برف و کولاک در ارتفاعات گردنه تته اورامان در منطقه پیچید و ظهر سەشنبه 26 آذر جسد برادر بزرگتر پیدا شد اما خبری از برادر کوچکتر نبود. فردای همان روز جمعی از مردم شهرستانهای های مریوان و سروآباد و به ویژه روستاهای منطقه به همراه چند تیم امدادگران جمعیت هلال احمر به مدت 3 روز به جست و جوی این نوجوان دل به ارتفاعات تته و ژالانه زدند و بعدازظهر جمعه سرانجام جسدش را پیدا کردند تا بار دیگر این مردم در آزمون شرافت، همدلی و نوعدوستی سربلند باشند. اما باید پرسید چه کسی جوابگوی این همه وفاق و همدلی و اتحاد است و چرا چنین مردمی باید همیشه در تنگناهای مختلف باشند و عدم مدیریت باید آنها را متفرق کند؟ چرا باید نوجوانان این سرزمین به جای تحصیل و ورزش و آموختن علم در مراکز آموزشی و دولتی، در کوه ها و مرزها برای لقمه نانی که آمیخته با خون و برف و کولاک هم می شود همواره دچار تفرقه و آوارگی و مرگ شوند؟. در هنگام نوشتن این یادداشت دوستی بهم گفت کاک یحیی بنویس که مرگ هم نباید به کردستان سفر کند چون در میان رنج ها و دردهای بی پایان این سرزمین می میرد.


بله نوجوان 14 ساله داستان ما «اسم این واقعیت های تکراری مناطق کُردنشین را بذارید داستان» آرزویش فوتبال و رفاهی ساده در حد داشتن لقمه  ای نان و آشی گرم و لباس بود و عاقبت در آرزوی هر دو جان داد.


این نوجوان به همراه "آزاد خسروی" برادر بزرگترش که او نیز جوانی بود که فقط حدود دو دهه از زندگی پر از رنج و محنتش گذشته بود به ارتفاعات گردنه تته اورامان رفته بودند که در حین برگشت گرفتار برف و کولاک شدید می شوند، آزاد که از شدت سرما، خستگی آسیب دیدە و بیمار می شود و نیاز به کمک دارد، فرهاد برادر کوچکتر

بعد از رفتن کولبر همراهشان کە او هم جهت کمک گرفتن رفته، برای آوردن کمک راهی یکی از روستاهای مسیر می شود و جالب است بدانید فرهاد ۱۴ساله داستان ما ‌در حالی پیدا شد که کاپشن بر تن نداشت! در عکس مشهود است، چرا؟ چون کاپشنش را همانجا که آزاد بیمار شده و گرفتار کولاک شده‌ اند، روی بدن برادرش گذاشته بود تا وقتی خودش برای آوردن کمک به روستا برمی‌گردد، برادرش از سرما نمیرد.... اما ظاهراً فرهاد نوجوان در طی مسیر پاهایش توانش را از دست می‌دهد و قبل از اینکه به مقصد برسد و کمک پیدا کند، در چاله ای از برف گرفتار می شود و خودش نیز از سرما یخ می‌بندد و جان می‌سپارد...دوستانش می‌گویند، آرزویش این بود پول و دستمزد این دفعه کولبری را بتواند پس انداز کند تا فقط یک دست لباس ورزشی بخرد.


با این همه غم و دلتنگی چه واژه و جملاتی را برای تسلیت باید گفت و نوشت...


تصویر دستان یخ‌زده و مشت شده فرهاد خسروی کولبر 14 ساله مریوانی ننگی است بر سیمای ‌بشریت و لکه ای سیاه و فراموش نشدنی در کارنامه برخی مدیرانی که هنوز از خواب غفلت بیدار نشده اند.


بله داستان این دو برادر نوجوان با همان نام های زیبایشان؛ آزاد و فرهاد، هر دو آزاد اندیش و هر دو فرهاد کوه بودند، فکر و نفس هر انسان با وجدانی را بند می آورد و رنج زندگیشان و درد و ناله های زیر برف و سرمای کوهی که در آن گرفتار شدند غمی بزرگ بر دل هر آزاد مردی را آوار می‌کند.


وضعیت مالی و معیشتی خانواده کاک "عثمان خسروی" پدر این دو کولبر، نامناسب است، خانواده آنها ۶ نفره بوده که اکنون با از دست دادن دو پسر، چهار نفره شده اند. به گفته پدر، مادر خانواده هم این روزها حال و روز قابل تعریفی ندارد.


کاک عثمان، چشمان ضعیفی دارد و هیچ وقت کولبری نکرده؛ از طریق جمع آوری کارتن‌های آبادی و فروختن آنها امرار معاش کرده و فرزندانش را بزرگ کرده است، اما با سخت تر شدن شرایط، آزاد و فرهاد، دو پسرش، کولبری را برای ادامه زندگی انتخاب کردند.


سفره ی خالی در مناطق مرزی مساوی است با کولبری، یعنی راه بی پایان، یعنی راهی پر رنج و پر از درد و بی درمانی که برای خود کولبر هم خط پایان ندارد، ‌در کولبری هربار رفتن و برگشتن یعنی مصون ماندن از شلیک گلوله، از پرت شدن، مقاومت در مقابل سرما، مصون ماندن از حمله حیوانات گرسنه، از نرفتن روی مین، یعنی گرفتار بهمن نشدن، یعنی کلیه درد و پا درد و دیسک کمر و ده ها مشکل دیگر...البته اگر هر بار برگردی فقط نمرده ای.... این داستان در فیلم های سینمایی هم باورکردنی نیست اما در کردستان و مناطق مرزی واقعیتی است و باز اسمش را می ذاریم داستان، داستان تراژدی مرگ کولبران نوجوان کردستانی، که اینک به یک فیلم جهانی تبدیل شده است نه جایزه فیلم فجر دارد و نه کَن و نه اسکار و نه حتی جایزه جشنواره فیلم های مستند....راستی از این داستان مستندتر در دنیا فیلمی تولید و ساخته می شود؟


در بهمن ما سال 1395 حادثه تاسف بار سقوط بهمن و گرفتار شدن تعدادی از کولبران کُرد در منطقه بیوران شهرستان سردشت سبب جانباختن تعدادی از آنان شد که برای لقمه نانی و تامین معیشت زندگی دل و جان در گرو برف و سرما نهادند موجب تاثر و تاسف شدید هموطنان و مردم منطقه شد. در سالهای پیش از این حادثه و در سالهای بعد اما با آمار بیشتری همچنان در گردنه تته و دیگر مناطق کُردنشین شاهد اینچنین حوادث تاسف باری بوده ایم. «شەوێ نەبوو بە خەمی کۆنەوە سەربنینەوە»


کولبری پدیده‌ای شوم و به دلیل عدم مدیریت مسوولین اجرایی کشور به ویژه منطقه است. متاسفانه روزی نیست که موضوع مرگ کولبران در مناطق کُردنشین در فضای رسانه‌ای و افکار عمومی جامعه اثر نگذارد، ولی همانگونه که همه می دانند و بیشتر مسؤلان نیز بر این امر واقف هستند بر اثر نبود شرایط اشتغال، توسعه نیافتگی، فقر و بیکاری تعداد زیادی از جوانان استانهای کُردنشین ناچاراً از طریق کولبری امرار معاش می کنند که کاری بسیار سخت و طاقت فرسا و پر خطر است که همواره بر اثر سقوط از کوه، یا سقوط در رودخانه های پر آب، جان و مالشان مورد تهدید قرار می گیرد و یا چون از مبادی غیر رسمی نیز اقدام به جابه جایی کالا می کنند اموالشان مصادره، بازداشت و در برخی مواقع ضمن از دست دادن اموالشان، جانشان را نیز در راه کسب نانی برای کودکان و خانواده هایشان از دست می دهند.


کولبری از مشاغل کاذب، سخت و دشواری محسوب می شود که در مناطق مرزنشین کشور به ویژه استانهای کُردنشین غرب صورت می گیرد، که می توان آن را نتیجه زایش عدم توسعه مطلوب و کارآمد در مناطق مرزی قلمداد کرد و همچنین بیکاری و نبود درآمدی مناسب سبب روی آوردن مردم و جوانان به این کار سخت و پر خطر شده است.


بخش قابل توجهی از فعالیت کولبری به نقاط غیر رسمی گمرگی گره خورده است، به این ترتیب که کالای مورد نظر که طبق تعریف دولت، قاچاق محسوب می شود از سوی کولبران جابجا و منتقل می شود. پوشاک، منسوجات،

 

لاستیک خودرو، بخاری، تلویزیون، سیگار از عمده کالاها و محصولاتی است که بواسطه این افراد زحمت کش جابجا و نقل و انتقال پیدا می کند و 90 درصد این کولبران از آوردن کالاهای خطرناک خودداری کرده و می کنند یعنی کالاهایی که برای جامعه ضرر دارد توسط آنان جابه جا نمی شود.


کولبر کُرد قاچاقچی نیست، مردم این مناطق خود می گویند «کاسب‌کار هستیم، نه قاچاقچی. «قاچاقچی کسی است که موادمخدر و انواع کالاها و اقلام خطرناک و غیر ضروری را وارد کشور می‌کند، ما کالاهایی مانند تلویزیون های جدید، پوشاک، پارچه، لباس، لوازم آرایشی بهداشتی و سیگار وارد می کنیم که این هم از سرناچاری و بیکاری است.»


کولبر به هر شیوه ای برای تهیه لقمه نانی به قول ترانه معروف که (ژيان هەرزانتره له نان) "زندگی ارزان تر از نان است"، دچار مشکل و ضرر و زیان شده و در برخی اوقات جانش را هم از دست می دهد و بی توجهی و سکوت و از کنار آن گذشتن، چاره کار نیست و این روال همچنان ادامه خواهد داشت چون اگر بخاطر لقمه نانی نبود هچ آدمی حاضر نبود زیر این بار برود و قدم در راه پر خطر بگذارد و ده ها کیلوگرم بار را بر دوش بگیرد و پیاده کیلومترها در سرما و گرما از کوههای بلند کردستان عراق آن را به کردستان ایران منتقل کند و مرگ را برای خود رقم بزند.


مرگ ناگهانی و بر اثر حادثه بسیار آسیب زننده و ناراحت کننده است و از دست دادن عزیزان جزئی از زندگی است و «مرگ حق است» اما نه برای کسب نانی که ارزان تر از زندگی باشد...درسته باید زندگی کرد و چه بخواهیم و چه نخواهیم غم و اندوه به سراغمان می آید اما ما می مانیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل و درونمان، ما می مانیم و همه آن حسرت هایی که هیچ وقت فرو نمی ریزد.


ما می مانیم و فهم کوچکی که بزرگواری پدر یا نوجوانی چون شمای "کولبر" را به یادمان می دهد و ذره ذره اشک هایمان این آتش را فرو نمی نشاند؛کاک آزاد و فرهاد خسروی؛ کاش می دانستیم آخرین باری که دست هایتان را به نشانه خداحافظی برای مادرتان تکان دادید و دست گرم پدرتان را فشردید و پیشانی برادران کوچکترتان را بوسیدید کی بود. حسش می کنم… کاش تنها یک شب در کنارتان بودیم و شغلتان را درک می کردیم، کاش یک بار دیگر پدر و مادر و برادران کوچکترتان را می دیدید و کمی از رنج ها و آروزهایتان را برایشان بیان می کردید...کاش. کاش نگاه شماها را مرگ لمس نمی کرد...


در این دیار مرگ هم تکراری و عشقی برای تهیه لقمه نانی شده است، نوستالژی همه ماها داستانی تکراری از مردن هایی با رنج و آوارگی و انفال در زیر خاک و برف و دود شده است.

نوستالژی مردمان این دیار بوی حلبچه و انفال و سردشت می دهد، بوی کودکان روی مین رفته می دهد، بوی آتش قلب کودکان شین آبادی می دهد، بوی کولبرانی که هم آغوش برف شدند و همچنان دمای خاک سرمای بدنشان را گرم نکرده است..بله همچنان ما می مانیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل و درونمان، ما می مانیم و همه آن اشک و آه و حسرت هایی که هیچ وقت فرو نمی ریزد. آری عادت کرده ایم...


خەمی کۆنە بە با نادەم،خەمی تازە یەخەم ئەگرێ
مەگەر دەستی قەدەر بێت و لەجەمعی خەم نەجاتم با .
* نویسنده، روزنامه نگار و فعال فرهنگی کُرد

انتهای پیام

ZariwarKhabar Telegram Channel

نظرات بینندگان :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت زریوارخبر در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
* به دلیل تراکم نظرات ممکن است نظر شما با تاخیر تایید شود.

نام *
 

کد امنیتی