سایت خبری تحلیلی

آرشیو اخبار / بایگانی پیوند سایتی RSS
برگرفته از یک داستان واقعی اختصاصی زریوارخبر،
شنبه 13 مهر 1398 / 12:47|کد خبر : 7125|گروه : سیاسی

بُرهه‌های حساس و روزهای سخت عیار وفاداری انسانها

نوبتی نگهبانی می دادیم. شب ها هنگام پست های نگهبانی من و بچه ها و این حاجی با هم بودیم. وقت نگهبانی از این حاجی سوال کردم. پرسیدم حاجی چرا اون عکس داخل سالن همایش را برداشتید مگر این آقا مشکلی دارد؟!

نوبتی نگهبانی می دادیم. شب ها هنگام پست های نگهبانی من و بچه ها و این حاجی با هم بودیم. وقت نگهبانی از این حاجی سوال کردم. پرسیدم حاجی چرا اون عکس داخل سالن همایش را برداشتید مگر این آقا مشکلی دارد؟!

به گزارش خبرنگار زریوارخبر، در یک روز زمستانی صبح زود سر کار رفتم. بعد از مراسم صبحگاه فرمانده خبر از یک همایش بزرگ(یادواره) داد و دستور حفاظت از محل برگزاری را اولویت روزهای آینده نیروها اعلام کرد.

من و چند نفر از نیروها را مأمور تأمین محل برگزاری همایش یادواره شهدا با حضور سخنران اصلی فرمانده قرارگاه سید شهدای تهران کردند. همیشه برگزاری همایش های چند ساعتی و اینکه کسی هم قدردان -چند روز نگهبانی طاقت فرسای ما نبود-برایم سخت بود.

زمستان سال 82 هوای مریوان خیلی سرد بود با چند نفر از نیروها که همگی جوان بودیم برای نگهبانی از محل همایش رفتیم تا سه روز را نگهبانی دهیم. از همان روز تا لحظه آخر باید از محل همایش که در داخل سالن پوریایی ولی مریوان بود حفاظت و رفت و آمدها را کنترل می کردیم. چند نفر از نیروها که از تهران آمده بودند و فارسی صحبت می کردند به ما اضافه شدند، یکی از آنها یک مرد تقریبا میان سالی بود که حاجی صدایش می کردند.

نیروهای تأمین و حفاظت از ساختمان همایش همگی جوان بودیم و برای گذراندن وقت با همدیگر شوخی می کردیم. برای سپری کردن دوری از خانواده و دوستان و همینطور گذراندن وقت طولانی حفاظت از یک محل همایش گاهی سیگار می کشیدیم و از هر دری صحبتی و شوخی می کردیم. این حاجی که از تهران آمده بود در روز اول به محض ورود به سالن به یکی از همراهانش گفت عکس یکی از مسئولین ارشد کشور را که در داخل سالن نصب شده بود پایین بکشند همه ما تعجب کردیم اما او اصرار داشت کسی که لیاقت ندارد نباید عکسش در کنار رهبر انقلاب باشد.

این حاجی قد کوتاه و میان سال از همان روز همه جا با ما بود. شب ها کلی با هم حرف می زدیم به همدیگر سیگار تعارف می کردیم ولی او می گفت که آسم دارد. خلاصه از هر دری سخنی می گفتیم از شرایط زندگی و مشکلات و آینده و گاهی هم با بچه ها شوخی می کردیم که بعضی ها هم منشوری بود. کلی در خصوص این همایش حرف زدیم. از همایش هایی که جز خستگی و شب نخوابیدن ها چیزی برای نیروهای و سربازان نداشت.

نوبتی نگهبانی می دادیم. شب ها هنگام پست های نگهبانی من و بچه ها و این حاجی با هم بودیم. وقت نگهبانی از این حاجی سوال کردم. پرسیدم حاجی چرا اون عکس داخل سالن همایش را برداشتید مگر این آقا مشکلی دارد. بعد از کمی سکوت یک نگاهی به من کرد و گفت: انسان های خوب را باید در زمان های سخت شناخت که آیا این آدم ها قابل اطمینان هستند یا نه؟ هیچ وقت آدم ها را نباید از روی ظاهر و حرف های آنها سنجید و قضاوت کرد.

شب آخر حاجی که از روز اول با ما بود و نوبتی محوطه همایش و خیابان های اطراف را حفاظت و نگهبانی می دادیم و با هم شوخی و حرف های آنچنانی می زدیم از ما خداحافظی کرد و از پیش ما رفت. یکی از دوستان می گفت چه معلوم این آدم ما را نفروشد نباید اینقدر با او راحت می بودیم. از ترس اینکه مبادا از شوخی های آنچنانی ما به فرمانده سپاه مریوان چیزی بگوید تا صبح خوابم نبرد. ولی خدا رو شکر خبری نشد و بلاخره زمان برگزاری همایش فرا رسید. همه نیروها و یگان ویژه و فرمانده کل منطقه و استان و مسئولین ارشد و ارگان های نظامی و امنیتی استان کردستان همه و همه آمده بودند. پیش خودم گفتم در این شلوغی و جمع مسئولان، کسی ما را نمی بیند.

قبلا همه مراسم ها یا مسئولان شهرستان بودند یا فوقش از استان می آمدند ولی این بار اغلب از تهران بودند. اول صبح، فرمانده سپاه هنگام ورود خودروی اسکورت شده‌ی فرمانده قرارگاه سید شهدای تهران، به سربازان حاضر در میدان ایست خبردار داد. همه سر جاهایشان میخکوب شدند. فرمانده از خودرو پیاده شد به طرف ورودی سالن که من و چند نفر از نگهبانان محل همایش بودیم به راه افتاد. هر چه به ما نزدیک می شد چهره اش برای ما آشنا و واضح تر می شد. وقتی به چند قدمی من رسید من خشکم زد. تمام چهار ستون بدنم به لرزه افتاده بود. مرتب عرق می کردم. دست هایم خیس عرق شده بود وقتی از کنارم رد شد و وارد سالن همایش شد یک نگاهی به من کرد و لبخندی زد و رفت.

تا چند دقیقه پس از ورود این فرمانده من زبانم بند آمده بود. همان حاجی که سه شبانه روز با هم نگهبانی داده بودیم و کلی با هم حرف و شوخی کرده بودیم، همان فرمانده سپاه بزرگ تهران بود. همه نیروهای حفاظت دور هم جمع شدیم. یکی می گفت خاک برسرمان بدبخت شدیم. یکی می گفت همه ما را اخراج می کنند. من هم خدایش ترسیده بودم مطمئن بودم اگر من را بخاطر حرف های این چند روز اخراج نکنند قطعا من را جابجا می کنند. تا پایان همایش به این فکر می کردم که چند روز بازداشت می خورم آیا این فرمانده بزرگ سپاه در نهایت با ما چکار می کند. در طول همایش بارها حرف ها و حرکت ها و شوخی هایی که با هم کرده بودیم و سوالاتی که از او پرسیده بودم را مرور می کردم، عرق می ریختم و خجالت میکشیدم و دلهره کل وجودم را گرفته بود.

همایش وقتی تمام شد فرمانده قرارگاه سید شهدای تهران بزرگ به طرف من آمد. از ترس نمی دانستم چکار کنم. این فرمانده وقتی به من رسید دو دستش را گذاشت روی شانه هایم و محکم گرفت و لبخندی زد و گفت شما مردان خوبی هستید. برای ما آرزوی موفقیت کرد و رفت. مدت ها از همایش گذشت اما همچنان از دیدن این فرمانده شوکه بودم.

سالها از این ماجرا گذشت و از اینکه این فرمانده و حاجی مهربان کاری به ما نداشت و با محبت با ما رفتار کرد گذشت تا اینکه یک روز پاییزی وقتی که از خواب بیدار شدم و تلویزیون را روشن کردم، چهره کسی را دیدم که سالها پیش چند روزی با هم بودیم و با همدیگر نگهبانی دادیم. اون کسی نبود جز سرلشکر شهید حسین همدانی که در 16 مهر سال 94 در اطراف شهر حلب سوریه بدست داعش به شهادت رسید.

بعد از شهادت این سردار خیلی ناراحت شدم، به یاد آن روزها افتادم، ناخودآگاه به یاد جمله ای افتادم که در آن شب نگهبانی از او پرسیدم: چرا آن عکس را از داخل سالن همایش برداشتید مگر این آقا مشکلی دارد. بعد از کمی سکوت یک نگاهی به من کرد و گفت: هیچ وقت آدم ها را نباید از روی ظاهر و حرف های آنها سنجید و قضاوت کرد. انسان های خوب را باید در زمان های سخت شناخت که آیا این آدم ها قابل اطمینان هستند یا نه؟!

این داستان برگرفته از یک روایت واقعی است که زریوارخبر آن را از یکی از شاهدان عینی اقتباس کرده است. 

 

انتهای پیام/

ZariwarKhabar Telegram Channel

نظرات بینندگان :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت زریوارخبر در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
* به دلیل تراکم نظرات ممکن است نظر شما با تاخیر تایید شود.

نام *
 

کد امنیتی