سایت خبری تحلیلی

آرشیو اخبار / بایگانی پیوند سایتی RSS
اختصاصی زریوار خبر/آرشیو
دوشنبه 5 آذر 1397 / 09:37|کد خبر : 3204|گروه : سیاسی

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی/افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت به اروپا

میدان آکسارای شهر استانبول محل شکار آوارگان توسط قاچاقچیان انسان است. دلالها در گوشه و کنار میدان در حال پرسه زدن هستند. ایرانیها، عراقیها، سوریها، افغانیها تمام داروندارشان را در کوله پشتیهای سیاه رنگی ریخته اند و منتظر امواج خروشان دریای اژه هستند. بیشتر قاچاقچیان از کوردهای ایران و عراق هستند که خود رابط و دلال قاچاقچیان دیگری هستند که در راسشان رئیس اصلی مافیا قرار گرفته است.

میدان آکسارای شهر استانبول محل شکار آوارگان توسط قاچاقچیان انسان است. دلالها در گوشه و کنار میدان در حال پرسه زدن هستند. ایرانیها، عراقیها، سوریها، افغانیها تمام داروندارشان را در کوله پشتیهای سیاه رنگی ریخته اند و منتظر امواج خروشان دریای اژه هستند. بیشتر قاچاقچیان از کوردهای ایران و عراق هستند که خود رابط و دلال قاچاقچیان دیگری هستند که در راسشان رئیس اصلی مافیا قرار گرفته است.

به گزارش خبرنگار زریوار خبر، انتشار تصویر کودک غرق شده سوری در آبهای دریای اژه و صدها پناهجوی دیگر که اجسادشان بر سینه خروشان دریاها روان بود بهانه ای  گردید تا غرب دروازهای ورود به دنیای مدرن را بروی هزاران پناهجوی خاورمیانە  بگشاید کە هر یک دلیل و بهانەای برای این سفر مرگبار در آستین خود داشتند. رسانه های دنیای مدرن، سازمانها و انجمنهای مدافع حقوق بشر بعنوان تریبونهای ثبت این مصیبت دست بکار شدند و زمینه های پذیرش و استقبال از این آوارگان را نزد افکار عمومی فراهم نمودند. مرکل صدراعظم آلمان با نکوهشی تلخ کشورهای مسلمان را در عدم پذیرش و حمایت از مردم ستمدیده خاورمیانه بخصوص کشور عربستان پیام تاریخی و طعنه آمیز خود را بر زبان آورد و بسان مادر ترزای عصر حاضر بامهربانی میلیونها مسلمان رمیده از شمشیر داعش را در آغوش گرفت.

 

تکلیف سوریها از اول مشخص بود. سوریها قربانیان اصلی خلافت اسلامی بودند و بجای پناه بردن به سرزمین وحی، کاروان سفر را به سمت سرزمین  نوای خوانده شده یعنی آلمان کج نمودند و با گرمی و لطافتی خاص در فرودگاهها و ایستگاهای قطار از آنها استقبال شد.


اعطای اقامت فوری، اسکان در منازل، فراهم نمودن تسهیلات برای یادگیری زبان، اجازه کار و به گفته آلمانیها ادغام در جامعه ژرمنی برای سوریها و مسیحیهای عراق از بدو ورد باسرعت هر چه تمامتر انجام میگرفت اما تکلیف ایرانیها و افغانیها و سرنوشتشان نوعی دیگر رقم میخورد. به سر آغاز این سفر و آوارگی برمیگردیم . همه چیز از استانبول کلید می خورد.

 

* میدان آکسارای شکارگاه پناهجویان خاورمیانه

میدان آکسارای شهر استانبول محل شکار آوارگان توسط قاچاقچیان انسان است. دلالها در گوشه و کنار میدان در حال پرسه زدن هستند. ایرانیها، عراقیها، سوریها، افغانیها تمام داروندارشان را در کوله پشتیهای سیاه رنگی ریخته اند و منتظر امواج خروشان دریای اژه هستند. بیشتر قاچاقچیان از کوردهای ایران و عراق هستند که خود رابط و دلال قاچاقچیان دیگری هستند که در راسشان رئیس اصلی مافیا قرار گرفته است. رستورانها، منازل اجاره ای، صرافیها، دستفروشها و حتی فاحشه های سیار کارو کاسبیشان رونق چشمگیری یافته است. هر پناهنده ای حداقل ده تا بیست روز باید منتظر بماند تا مقدمات به دریا زدن و حرکت به سمت یونان مهیا شود. قیمتها متفاوت است. مسافرت با قایق بادی که به چوپ معروف است و مرگباترین نوع حرکت در دریای اژه است قیمتش برای هر نفر از هزار تا هزار و هفتصد دلار متغیر است. قاچاقچیان اکثرا از امن بودن سفر و تعداد کم سرنشینان قایق سخن می گویند.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

‌طبق آمارهای سازمان بین الملی مهاجرت، در سال ۲۰۱۵ بیش از ۳ هزار و ۷۷۰ مهاجر هنگام عبور از دریای مدیترانه غرق شده اند. بسیاری از آنها در مسیر بین سواحل شمال آفریقا و ایتالیا و بیش از ۸۰۰ نفر نیز در آبهای دریای اژه بین ترکیه و یونان غرق شده اند. اکثر این سوانح در ماههای تابستان روی می دهند که پرتردد ترین ماههای حرکت مهاجران به سمت اروپاست. اما در سال ۲۰۱۵ مرگبارترین ماه آوریل بود. در این ماه قایقی حامل حدود ۸۰۰ نفر در آبهای لیبی واژگون شد. حدس زده می شود تعداد بیش از حد سرنشینان یکی از دلایل وقوع این فاجعه بوده است.


قاچاقچیان انسان در میدان مشهور شهر استانبول که به میدان آکسارای معروف است خود را به مهاجران نزدیک می کنند. اینجا رابطه شکار و شکارچی کاملا مشهود است. شکارچیان بیشماری در پی به دام انداختن طعمه ها هستند.

 

هنگام ورود به ترکیه باید دست بکار شد و خطرات احتمالی این سفر دریایی را به حداقل رساند. آمار و ارقام و اخبار غرق شدنها هر روز بیشتر می شد. هیچ قایق بادی براساس ظرفیت استانداردش به داخل دریا فرستاده نمیشد و قاچاقچیان برای سود بیشتر همیشه دو برابر ظرفیت واقعی قایق، مسافر سوار می کردند.

 

نزد سید میرویم که قبلا توسط یکی از دوستان هماهنگیهای لازم با وی صورت گرفته بود. سید قاچاقچی ایرانی اطمینان خاطر می دهد که  40نفر در قایق سوار می شوند و جایی نگرانی نیست. سید مرتب با گوشی آیفونش در حال تماس با افرادی هست که آنها را روانه دریا نموده است. آنچه برای او اهمیت دارد طوفانی نبودن دریاست. سید قیمت  هزار و پانصد دلار را پیشنهاد داد و گفت بیشتر کوردهای ایران را وی به آنطرف آب  فرستادە و تاکنون هیچ یک از قایقهای وی غرق نشده است. دستیار سید جوانی 24ساله و خوش مشرب و خنده رو است و نسبت به سید محافظه کارتراست. از پاسخ دادن به سوالهای من طفره میرود و بیشتر مشتاق سفر به کانادا و زندگی در آنجاست و علاقه چندانی به زندگی در اروپا ندارد. می گوید از سه سال پیش  خود را تحویل سازمان ملل در ترکیه داده و منتظر است که قرعه اقامت به کانادا یا آمریکا به نام او صادر شود. می گوید تا اخذاقامت قطعی کار قاچاق انسان را ادامه می دهم و با جیب پر به سمت کانادا می روم.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

سید نیمه های شب با نایلنهایی پر از آذوقه به خانه بر می گردد، ساختمانی چهار طبقه در میدان آکسارای اجاره نموده است و تمامی اتاقهایش در اختیار کسانی است که می خواهند با قایق بادی سید به دریا بزنند. از سید آدرس سوپرمارکت را می پرسم، سیگارم تمام شده است تا سرکوچه همراهیم مینماید و با اشاره انگشتانش مسیر سوپرمارکتی را برایم ترسیم می کند هنوز مسیریابی سید تمام نشده بود که چهار جوان نسبتا لاغر اندام به ما نزدیک می شوند. بعد از احوالپرسی مرا به آنها معرفی می کند و می گوید با همزبانهای خودت که کامیارانی هستند به امید خدا سه روز دیگر رهسپار یونان خواهید شد. این جوانها همگی ورزشکار و ورزیده و شنا بلد هستند و اگر هم مشکلی احتمالی پیش بیاید افراد حرفه ایی همراهت هستند. سید می گوید فردا برای خرید جلیقه نجات به بازار میرویم و جلیقه ای خارجی برایتان میخرم.


بازار آکسارای استانبول روز و شب ندارد. بیشتر مغازها تا نیمه های شب باز است. اتوبوسهای سیاه رنگی در فاصله ای دورتر از میدان  در بیشتر ساعت روز دیده می شوند. در کوچه های مشرف به میدان میدلباسها که به دولمش معروف است در مقابل چشمان پلیس مسافران اژه را به سمت سواحل شمالی ترکیه می برند. پلیس هراز چندگاهی به رسم انجام وظیفه اتوبوس یا دلمشی را توقیف می کند.


دسته دسته مهاجران درحال تهیه جلیقه و وسایل مورد نیاز سفر از مغازهای اطراف میدان هستند. تمامی منازل مسکونی در اجاره مهاجران است. از پنجاه دلار تا شبی یکصد دلار  اتاقها و سویتهای مسکونی اجاره داده می شود. در امتداد ضلع غربی بازار دستفروشان بساط انواع قرص و اسپریهای جنسی را پهن نموده اند. جوانهایی که برای اولین بار چنین مکانهایی را می بینند چند روزی در استانبول لنگر می اندازند. جنب و جوش میدان بی وقفه است. از گوشه و کنار میدان صدای انواع زبانها به گوش می خورد و هر فردی در حال بحث و بیان موضوعی است.

 

به سمت جمعی از جوانان که کردی صحبت می کنند می روم. آراس گرمیانی یکی از پناهجویان کورد عراقی است و شب گذشته قایقشان در وسط دریا غرق شده بود، در حال بازگویی حادثه برای دوستانش است. می گوید بمدت پنج ساعت در آبهای دریا شناور بودیم تا اینکه گارد ساحلی ترکیه آنها را نیمه جان نجات داده است. می گفت یکی از مسافران که پیرمرد 60سالە ی سوری بوده با عصایی که در دست داشته از شدت استرس و اضطراب کف قایق را با عصایش سوراخ  می نماید و تمامی مسافران به داخل آب  می افتند.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


داستان جوانان و خانواده های کورد عراقی نوعی دیگراست. بامامه شیره در میدان آکسارای آشنا می شوم. پیرمردی 60سالە و کوتاە قد با چشمانی درشت و لبهایی کلفت. مام شیره اهل شهر کویه است. همرا با خانوداه ی شش نفریش عزم سفر کرده بودند. مام شیره هنوز استارت سفر را نزده بود باحرص و ولعی خاص در حال محاسبه میزان سوسیال دریافتی از دولت آلمان و برنامه ریزی برای برپایی رستوران یا به قول خودش مطعم در یکی از شهرهای آلمان بود و می گفت با صدهزار یوروی که همراه دارد به آرزویش میرسد. همراه با خانواده مامه شیره چهار خانواده دیگر کورد عراق از شهرهای سلیمانیه، اربیل، دهوک و زاخو بودند. همگی همان داستان و رویای مام شیره را در سر داشتند.


در مدت هفت روز اقامتم در استانبول هر روز باتعداد بیشتری از این پناهجویان آشنا می شدم. جوانانی که عمدتا از کوردهای عراق بودند. این جوانان شبانه دور میدان جمع می شدند و از تجارب  همخوابگی با فاحشه های مختلف که عمدتا از کشور اکراین بودند و بازارشان به دلیل حضور آورگان گرم شده بود تا مسایل سیاسی و مناقشات حزبی سخن می گفتند. به گفته خودشان  وضعیت آشفته اقتصادی کوردستان، فقر و بیکاری تنها بهانه ای بود که آنها را ناچار به سفر کرده است.


کاروان 35ساله ساکن سلیمانیه است زبان انگلیسی و سوئدی روان صحبت می کند. می گوید هفت سال با نام و مشخصات جعلی در سوئد زندگی میکرده اما موفق به اخذ اقامت نشده است و سال گذشته به سلیمانیه برگشته است و این دفعه همراه زن و دختر بچه ی پنج ساله اش و پس انداز 150هزار دلاری و مشخصات اصلی بە آلمان می رود. کاروان به گفته خودش با قاچاقچیان سرشناس انسان در ترکیه و  اروپا در ارتباط بوده و صدها خانواده و جوان عراقی را به آنسوی مرزها فرستاده است.


محمد  21سالە فرزند شهید یاسین محدامین ابراهیم  فرماندە اتحادیە میهنی کوردستان کە پدرش توسط تک تیرانداز داعش در محور داقوق کشته شده بود در خصوص دلیل مهاجرت خود می گوید. پدرم جهت بازدید از مناطق جنوبی کرکوک همراه چند پیشمرگ راهی دشت جلوله می شود. در حین بازدید توسط عشایر عرب سنی که از قبل به عضویت گروهک تروریستی داعش درآمده بودند اسیر می شود و داعش برای آزادی پدرم مبلغ پنج میلیون دلار درخواست مینماید. سران اتحادیه میهنی برای آزادی پدرم با داعش وارد مذاکره می شوند. گروهک داعش به توافق می رسند که پول باید در محلی که خود آنها تعیین مینمایند و بدون حضور پیشمرگه ها توسط من تحویلداده شود و گرنه پدرم را می کشند. بعد از اتمام مذاکره و مهیا شدن مقدمات با ماشین و همراه داشتن یک میلیون دلار به محلی که نزدیک دشت جلوله بود رفتم. قرار بر این بود مابقی پول بعد از ملحق شدن پدرم به نیروهای پیشمرگ تحویل گردد. نیروهای پیشمرگه به فرماندهی محمود سنگاوی در فاصله ای دور از چشم داعش با موبایل بامن در ارتباط بودند. بعد از توقف در مسیر یاد شده فرمانده داعش بامن تماس گرفت و گفت در فاصله صد متری از ماشین کیف پول را بزارم و به داخل ماشین برگردم تا پدرم را آزاد نمایند. پول را گذاشتم از دور پدرم را دیدم که به سمتم می آید. ترس و وحشت، خوشحالی و نگرانی و اضطراب تمام وجودم را فراگرفته  بود. باهر قدم که پدرم بر می داشت  نگرانیم کمتر می شد. از ثانیه و لحظه و مسافت بیزار بودم. فقط می خاستم به لحظه ای دیدار و در آغوش کشیدنش فکر کنم. می خاستم کاری کرده باشم که شایسته این جنگاور کنهسال باشد که تمام جوانی و زندگیش را صرف مبارزه کرده بود. در دنیای خیالات و تصوراتم چشم به راه بودم که دوباره از خاطرات و از دوستانش بگوید. از دردها و رنجهای ایام جنگ با رژیم بعثی و از رشادتهای همرزمانش. در این افکار و تصورات بودم، پدرم بر زمین افتاد، اول فکر کردم که به دلیل خستگی و پیچ خوردن پایش بوده است، نگاهش کردم خون از صورتش فوران می کرد. تک تیرانداز داعش از پشت سر  پدرم را هدف قرار داد و کشته شد. حتی نتوانستم جنازه پدرم را به داخل ماشین بیاورم چون هدف بعدی تک تیرانداز کشتن من بود. به ناچار محل را ترک نمودم. بعداز چند روز جنازه پدرم را در رودخانه ای اطراف شهر کرکوک پیدا نمودیم.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

دسته دسته جوانان ازطریق موبایلشان در حال پیگیری اخبار هستند. بازار شایعه گرم است. راست و دروغ اخبار را باید از رسانه های معتبر اطلاع رسانی پیگیری نمود. طبق آخرین اخبار دریافتی از یونان، ایرانیها اجازه ورود به خاک مقدونیه را نداشتند و فقط عراقی و سوری و افغانیها برگه خروج از یونان را می توانستند دریافت نمایند. غرب برای تسریع در انتقال پناهجویان اقدام به گشایش مسیری امن از یونان تا داخل خاک آلمان نموده بود تا بدین صورت خطرات این سفر را به دلیل سو استفاده مافیاهای انسان از پناهجویان به حداقل برساند. ایرانیها به ناچار خود را افغانی معرفی می کردند تاموفق به عبور شوند. آتن تبدیل به بزرگترین بازار جعل برگه خروج و قاچاق هزاران دختر و پسر ایرانی ناکام در عبور از مرز یونان به مقدونیه شده است.

 

سید می گوید اگر شما خود را کرد عراقی معرفی نمایید شانس بیشتری برای دریافت مجوز عبور از یونان خواهید داشت زیرا هم کردی مسلط هستید و اگر خود را ساکن سلیمانیه معرفی کنید اگر در خصوص شهر سلیمانیه سوال هم پرسیدند مشکلی در پاسخ دادن نخواهی داشت. سید مرتبا از افرادی که با قایق به آنطرف آب فرستاده است آخرین وضعیت را پیگیری می کند تا گروه بعدی با جدیدترین اطلاعات به دریا بزنند و اگر بسلامت به یکی از جزیره های یونان رسیدند مشکلی در دریافت مجوز نداشته باشند.

 

یونانیها در نقطه صفر مرزی با مقدونیه برای شناسایی افراد ایرانی که با مدارک جعلی قصد خروج از خاک یونان را داشتند آلبومهای مختلفی از پول عراق و افغانستان و مناطق تاریخی و پلاک ماشینهای آن دو کشور به فرد مشکوک  نشان می دادند تا صحت گفته هایشان تصدیق یا رد گردد.


سفر ما هنوز شروع نشده است. سید می گوید دریا طوفانی است و احتمال غرق شدنتان حتمی است به همین خاطر به خودم اجازه نمیدهم حرکت کنید. گفتم سید در این سفر دریایی ما را همراهی می نمایید؟ چە کسی قایق را می راند؟ گفت از میان مسافران دو ساعت قبل از حرکت یکی را آموزش می دهند که چطور موتور قایق را روشن نماید و بعد به امان خدا به سمت جزایر یونان که در کل اگر فرد ماهری پشت فرمان باشد حداکثر تا پنجاه دقیقه به یونان رسیده اید. سید مرتب تاکید می کرد که هنگام رسیدن به ساحل دریا به هیچ عنوان با قاچاقچیان درگیر نشوید چون مسلح هستند و احتمال دارد شما را به قتل برسانند و هیچ کس هم جوابگو نخواهد بود. سید گفت در سواحل جزایر یونان هم گروههای امداد و نجات که بصورت شبانه روزی در حال گشت زنی هستند به استقبال شما خواهند آمد و در بدبینانه ترین حالت هم احتمال دارد قبل از ورود به مرز آبی یونان توسط گشتهای دریایی ترکیه متوقف شوید مواظب باشید هیچگونه مدرک شناسایی ایرانی همراه نداشته باشید و بگویید از کوردهای عراقی هستید در غیر اینصورت اگر هویت ایرانی بودنتان آشکار شود دولت ترکیه شما را به ایران تحویل می دهد و اگر بگویید عراقی یا سوری هستید دوباره شما را به استانبول بر می گردانند.


در واقع شانس عبور و زنده ماندن پنجاه درصد است و با توجه به اخباری که از رسانه ها دریافت می کردم آمار غرق شدگان روبه افزایش بود. ریسکی بزرگ و مرگبار بود. می بایست انتخاب نمایم. بین دو راهی رفتن و برگشتن مانده بودم. گذشته و آینده ی و حال را سیاه و تار می دیدم. دل کندن از عزیزان، وداع با تمامی چهره های مهربانی که بهت سلام می دادند، فراموش کردن رنجها و دردهای شیرینش. خداحافظی از تمامی خاطرات تاریخ زنده بودنت در سرزمینی که تک تک سلولهای وجودت با مردمانش خاطره داشت. راه بازگشتی نبود می بایست دل به دریا سپرد و بزرگترین ریسک زندگیم را می کردم اما نه با قایق بادی سید بلکه اینبار باکشتی.

 

از دلالهای کورد زبان میدان آکسارای سراغ کشتی را می گیرم. عنوان کشتی برایشان آشنا نیست. می گویند با یخت هم می توان به آنسوی آب رفت اما گرانتر است و  دو هزار و پانصد دلار می گیرند. از امن بودن و سرعت یخت می گویند. یخت همان قایقهای سیاحتی کوچک است که ظرفیت بیست نفر را دارد و افرادی که پول بیشتری دارند و نمی خواهند خوارک امواج شوند با "یخت" خود را به یونان می رسانند. با قاچاقچی سر همان قیمت به توافق می رسیم و قرار بر این است روز بعد ساعت سه عصر در سمت شمالی میدان منتظر بمانم تا یوسف نامی دنبالم بیاید. شماره رد و بدل می شود، به کلبه سید بر می گردم و برای سفر اصلی آماده می شوم. راس ساعت سه در محل از پیش تعیین شده حاضر می شوم. بعد از نیم ساعت جوانی نسبتا قد بلند با موهای بور و لباس مشکی در حالیکه با موبایلش در حال صحبت کردن بود کنارم ایستاد. اسمم را پرسید و بعد از اطمینان یافتن از هویتم به سمت شمال شرقی میدان حرکت کردیم. با عجله چندین کوچه و پس کوچه را باگامهای بلند و سریع طی نمودیم تا اینکه به درب منزلی رسیدیم کلید را در قفل خانه چرخاند. هر دو همزمان وارد پذیرایی شدیم. در پذیرایی هشت جوان بر روی مبل تکیه داده بودند و گردنشان به سمت صفحه موبایلشان آویزان بود. جوانها بی تفاوت از حضور ما زیر چشمی مرا نگاه کردند و غرق در صفحه موبایلشان شدند. آپارتمان پنج اتاق داشت و هر اتاق تقریبا هشت نفر نشسته بودند. یکی از قاچاقچیان با صدای بلند اعلام نمود که نیم ساعت دیگر دلمشها پایینتر از خانه منتظرمان خواهند بود و باید سریعا به سمت شهر ازمیر حرکت نماییم. یوسف از تک تک اتاقها سرکشی نمود و به همه اعلام کرد که کوله ها را بندند و همگی آماده حرکت باشیم.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


یوسف گفت پلیسها اطراف خانه درحال گشت زنی هستند و مجهز به جی پی اس به همین دلیل موبایلها باید خاموش گردد. چهار دلمش در اطراف منزل منتظر بودند. در دسته های پنج نفری با سرعت هرچه تمامتر سوار شدیم. در هر دلمش بیست نفر جای می گرفت. من درشرایط بسیار سختی قرار داشتم.  یکی از خانواده های عراقی فرزندی فلج که برروی ویلچر بود همراه داشتند و به دلیل کوچک بودن فضا همگی بر روی هم تلنبار شده بودیم. ماشین با سرعت هر چه تمامتر ما را از شهر خارج نمود. راننده با زبان ترکی صحبت می کرد و گفت ده ساعت دیگر به مقصد می رسیم. می بایست تحمل نمود. کم کم هوا تاریک می شد و بعضی وقتها دور از چشمان راننده با کنار زدن پرده بیرون را نگاه می کردم. فقط جاده بود و ماشین که در حال حرکت بودند. مسافران هر یک در حال بازگو نمودن داستانی از زندگی خود و خاطراتشان بودند. جوانترها ساکت بودند و گاهگاهی پسرک فلج که توسط مادرش نوازش می شد بیقراری مینمود. مرتبا راننده ما را به سکوت وامیداشت. ناگهان از دور چراغ قرمز پلیس ترکیه هویدا شد.


دلمش که از قبل وارد جاده فرعی شده بود از بدشانسی به ایست و بازرسی پلیس ترکیه برخوردیم. ماشین متوقف شد و سرباز ترک در ماشین را باز نمود. بدبخت شدیم. باید به استانبول برگردیم و اگر هویت ایرانی بودنم فاش شود وضعیت وخیمتر خواهد شد. سرباز ترک به من نگاهی کرد و با زبان ترکی گفت سوری هستید؟ منتظر پاسخم نماند  بلافاصله در ماشین را بست و به راننده اشاره نمود که برگردد. راننده با سرعت نور مثل میگ میگ ماشین را سروته نمود و به حرکت ادامه داد. مرتب با دیگر افراد باند در ارتباط بود. زنها و پیرزنهای داخل ماشین قرآن می خواندند. بعداز ده دقیقه در خرابه ای دور از دسترس پلیس ماشین متوقف شد. دلمشها یکی پس از دیگری وارد خرابه شدند و تا برطرف شدن خطر  آنجا منتظر ماندیم. ماشینهای پلیس اطراف خرابه درحال گشت زنی بودند. یقینا ما را دیدند اما قاچاقیها با پرداخت رشوه مجوز عبور را گرفتند. بعداز توقفی کوتاه دوباره ماشینها به سمت ساحل راهشان را ادامه دادند.


ساعت دوازده شب تقریبا به مقصد رسیده بودیم. می بایست بقیه راه را تا رسیدن به ساحل پیاده می رفتیم. ماشینها پشت سرهم توقف نمودند. همگی پیاده شدیم و دلمشها محل را ترک نمودند. از قبل سه نفر انتظار ما را می کشید. دو نفر کورد و یکی ترک. اینها گروه دیگری از قاچاقچیها بودند که می بایست ما را تا لحظه سوار شدن به قایق همراهی می کردند. هر یک چراغ قوه و کلتی در دست داشتند.


همه ما را به صف نمودند و یکی از قاچاقچیها که با لهجه سلیمانیه حرف می زد رو به حاضرین اعلام نمود که بدون هیچگونه سروصدای و آرام به سمت تپه مشرف به دریا حرکت نماییم. جوانترها زودتر از همه آماده حرکت شدند و زن و بچه ها به کندی در حال پیمودن راه بودند. مسیر حرکتمان ناهموار و سنگلاخی بود. پیشروی به سمت ساحل بسیار کند بود. هرازگاهی به دلیل همهمه و گریه کودکان قاچاقچیها عصبانی می شدند و با کلتهای کمریشان تهدید می کردند. راهپیمایی ما از لحظه پیاده شدن تا رسیدن به ساحل دریا شش ساعت طول کشید. هوا بسیار سرد بود و به ناچار هرچی لباس گرم در کوله پشتی داشتم را پوشیدم اما سرمای ساحل غیرقابل تحمل بود. شمارش را شروع کردند و تعداد کل افراد 83 نفر اعلام شد، مجردها تعدادمان 15 نفر بود و بجز من تمامی از کوردهای عراق بودند.


* نبرد با امواج اژه تا جزیره کالیمونس

قایق آرام آرام درحال نزدیک شدن بود و درفاصله یکصد متری ساحل لنگر انداخت. یکی از خدمه ها، قایقی بادی را در آب انداخت و پارو زنان به سمت ساحل آمد. ابتدا زنها و کودکان را سوار نمود. قایق برای حداکثر هشت نفر جا داشت. در فاصله زمانی کمتر از نیم ساعت تمام  83 نفر سوار قایق سیاحتی یا به گفته خودشان یخت شدیم. یخت برای این تعداد آدم بسیار کوچک بود و توان حتا جابجا کردن پاهایت را نداشتی.مشکلی نبود. در کل با توجه به تخمین مسافت حداکثر یک ساعت تا رسیدن به سواحل یونان را در نظر گرفته بودم. قایق باسرعت هر چه تمامتر سواحل ترکیه را به سمت جزایر یونان طی نمود. کاپیتان قایق و دستیارش روسی بودند و به زبان انگلیسی تسلط داشتند. هوا کاملا روشن شده بود و دستیار کاپیتان خطاب به  من و دو جوان دیگر که بر روی عرشه یخت بودیم گفت به داخل قایق برویم مبادا گشتهای دریایی ترکیه ما را ببینند. ساعت از دوازده ظهر گشت. از داخل قایق بیرون را نگاه کردم و از خیلی وقت وارد آبهای یونان شده بودیم. اما کاپیتان توقف ننمود. هرازگاهی از داخل نایلون سفیدرنگی که زیر صندلیش بود جرعه ای ودکا میل می کرد و چشم از دریا بر نمی داشت. دریا طوفانی شد. قایق به دلیل ضربات امواج به راست و چپ می رفت. ترس و وحشت از چهره مسافران می بارید. بچه ها جیغ میزدند، پیرزنها آیت الکرسی می خواندند و کم کم صدای اعتراض بلند شد. یکی از مسافران دلیل عدم توقف را از کاپیتان پرسید. گفت تاهوا تاریک نشود اجازه پیاده نمودن شما را ندارم. قیمت قایق 450 میلیون تومان بود و اگر توسط گشتهای دریای ترکیه یا یونان توقیف می شد بجز مصادره شدن قایق حداقل پانزده سال زندان برای کاپیتان و دستیارش صادر می شد. امواج خروشان دریا قایق را محاصره نموده بود. قایق با هشتاد و سه مسافرش زیر رگبار کوبنده امواج دریای اژه درحال غرق شدن بود. کاپیتان خم به ابرو نمی آورد با قدرت هر چه تمامتر سکان قایق را در دست گرفته بود و برای آرامش خاطر و تقویت روحیه مسافران  به زبان انگلیسی می گفت مشکلی نیست. همه دریا زده شده بودند. بزرگ و کوچک حالت تهوع و استفراغ داشتند. بوی نامطبوعی فضای بسته قایق را احاطه کرده بود. راه فراری نبود. ترس وحشت از چهره پناهجویان هویدا بود. مسافران دست بکار شدن و با پلیس تماس گرفتند. اما نتیجه ای در برنداشت. همگی تسلیم مرگ شده بودیم. تصاویر لحظه به لحظه ی زنگیم همانند فیلمی تلخ و سیاه مرور می شد. داد و فریاد و اعتراض ما سودی نداشت کاپیتان همچنان در حال نبردی سخت با امواج خروشان دریا بود و انگاری با امواج می رقصد. سه ساعت این نبرد نابرابر ادامه داشت. مسافران در وضعیت بسیار بد روحی و جسمی بودند و در انتظار لحظه مرگ بودند. بعضی از زنها درحال سرزنش و مشاجره شوهرشان بودند. عده ای دیگر فقط قرآن می خوانند و جوانها مضطرب و نگران بیرون را نگاه می کردند. راه نجاتی یافت نمی شد.  مرگ و زندگی ما در دست کاپیتان بود. با تاریک شدن هوا امواج دریا هم عقب نشینی کرد و کاپیتان اعلام نمود در جزیره ای امن و دور از رادار گشتهای دریایی ما را پیاده مینماید.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

ساعت دوازده شب شده بود18ساعت داخل قایق و روز قبلش هم ده ساعت در داخل دلمش.  سرعت قایق کم شد و دستیار کاپیتان که سام نام داشت با قایق بادیش ما را در جزیره ای کوچک و خالی از سکنه که اطرافش را آب احاطه کرده بود پیاده نمود. جزیره بسیار ناهموار بود و با بوته های خاردار پوشانده شده بود. از دور دست روشنایی چراغ ماشینها و خانه های ساحلی به چشم می خورد هرازگاهی از دور دست قایقهایی موازی با جزیره در حال حرکت بودند. پناهجویان با چراغ قوه ی موبایلشان در حال فرستادن سیگنالهای نوری بودند. در تمامی جهات جزیره پراکنده شدیم و به امید رهایی از حصر جزیره به هر روشنایی که از دور دیده می شد فلاشر موبایل را روشن می کردیم. هوا بسیار سرد و خشک و غیرقابل تحمل بود. می بایست انتخاب می کردیم. یامتعهد به اصول محیط زیست و از آتش زدن بوته ها صرف نظر می کردیم و یا برای زنده ماندن بوته ها را به آتش می کشیدیم. بوته ها را یکی پس از دیگری آتش زدیم و ازسرمای کشنده جزیره نجات یافتیم. به مساحت پنجاه متر مربع تمامی بوته های اطرافم را آتش زدم. از فرط خستگی نای راه رفتن نداشتم. هر دو پایم تاول زده بود. صدای گریه کودکان از هر طرف جزیره به گوش می رسید. ذخیره آب نوشیدنی تمام شده بود و کم کم آژیر گرسنگی و تشنگی به صدا درآمد. هر یک از ما با شماره 112 که شماره پلیس یونان بود تماس می گرفتیم. خانمی گوشی را بر می داشت و بعد از مکالمه ای کوتاه تماس ما را به فردی دیگر متصل می نمود و با زبان انگلیسی می گفت جی پی اس موبایلتان را روشن نمایید. این داستان همچنان ادامه داشت اما از گروه استقبال و نجات یونانیها خبری نبود. در جزیره ای متروکه و در محاصره آب دریا گیر افتاده بودیم. اسم جزیره را هم نمی دانیستیم.

 

نزدیک بوته های که آتش زده بودم همراه دوستم که شدیدن از درد کلیه به خود می پیچید دراز کشیدم. نیمه بیهوش شده بود و توان صحبت کردن نداشت و سرمای جزیره درد کلیه اش را دو چندان می کرد. کارا حرف نم یزد اما از چهره اش مشخص بود که با درد کشنده ی کلیه درحال جنگیدن است. باچشمان گرد و سیاهش لبخندی میزد و به آسمان خیره می شد. بوته ها سریع مشتعل و در فاصله زمانی کوتاهی خاموش می شدند. تاروشن شدن هوا تمامی بوته های اطراف به آتش کشیدم. دیگر خانواده ها برای گرم نمودن کودکانشان درحال آتش زدن بوته ها بودند. کارا در وضعیت جسمی وخیمی قرار داشت و از فرط درد و سرما و تشنگی بیهوش شد. کنار کارا همچنان نشستم و از زنده بودنش مطمئن شدم اما ناامید از هر گونه کمکی. کارا جراحی سختی درپیش داشت و می بایست قبل از مهاجرت این جراحی را انجام میداد. کم کم هوا روشن می شد و آفتاب  نوید آسمانی صاف و بدون ابر را میداد. کارا بمدت چهار ساعت کاملاً بیهوش بود.


خوشبختانه با گرم شدن هوا وضعیت جسمی کارا هم بهتر شد و با هم به سمت بالاترین نقطه جزیره رفتیم. تعدادی از خانواده ها زودتر از ما خود را به آنجا رسانده بودند. یکی از مردها باصدای بلند دیگرخانواده ها را به سمت بالای جزیره فراخواند. در روشنایی روز و دورتراز جزیره منازل مسکونی و ماشینهای درحال حرکت دیده می شد. قایقهای ماهیگری در اطراف جزیره درحال ماهیگیری بودند اما هیچیک به فریادهای ما برای نجات توجهی نمی کردند. این وضعیت تا ساعت دو بعدازظهر ادامه داشت تااینکه یکی از لنجهای ماهیگیری که دو نفر سرنشین داشت به سمت جزیره آمدند. ماهیگیرها در سه نوبت ما را به جزیره کالیمونس انتقال دادند و در مرکز ویژه پناهجویان مستقر شدیم. بلافاصله گروه پزشکی و امداد در محل حاضر شدند. با وجود تمامی سختی و سردی و شرایط دشوار سفر وضعیت سلامتی همه مطلوب گزارش شد. سه نفر مترجم که به زبانهای انگلیسی و عربی و فارسی تسلط داشتند به جمع ما پیوستند و اولین قوانین ومقررات پناهندگی را قرائت کردند. ابتدا جوانی حدودا سی ساله متنی را که دردست داشت به زبان یونانی قرائت می نمود و پس از وی مترجمها وظیفه ترجمه را انجام می دادند. مفاد متون قرائت شده بدین صورت بود که بجز ایرانیها کشور یونان به پناهجویانی که خواهان ماندن در یونان هستند اقامت اعطا مینماید و بعداز اخذ اقامت شرایط ادامه تحصیل و بیمه خدمات درمانی و اجازه شغل داده می شود و اگر هم فردی خواستار  ادامه دادن راه باشد دولت یونان باتوجه به توافق کشورهای اتحادیه اروپا موظف است از راههای امنی نسبت به انتقال پناهجویان به کشور ثالث که مقدونیه بود اقدام نماید.

 

 به هیچ وجه ایرانیها شانس عبور نداشتند. به ناچار با مشخصات جعلی و معرفی نمودن خود بعنوان کورد عراقی پس از توقفی چند روزه در جزیره کالیمونس مجوز عبور دریافت نمودم و با پرداخت 59 یورو با کشتی به سمت آتن پایتخت یونان به راه افتادیم. با توجه به جعمیت زیاد پناهنده در جزیره که تعدادشان به هزار نفر می رسید روند صدور مجوز به کندی صورت می گرفت. هفته ای یکبار کشتی از جزیره به سمت آتن حرکت می کرد به همین دلیل جمعیت زیادی در لنگر به انتظار کشتی نشسته بودند که بیشترشان سوریها بودند و عراقیها که وضعیت مالی بهتری داشتند در هتل سکونت داشتند. کشتی ساعت پنج صبح ساحل کالیمنوس را به مقصد آتن ترک نمود و ساعت 13 بە پایتخت یونان رسیدیم.

 

کشتی در  اسکله  پیریا  پایتخت لنگر انداخت و مسافرانش برای ادامه راه به سمت اتوبوسهای مسافربری که بروی شیشه های آنها مقدونیه سی یورو نوشته شده بود به راه افتادند. دلالها درحال شکار مسافران برای اتوبوسها بودند. جیب برها، دزدها، معتاد و الکلیها همه در تکاپو بودند تا به نحوی از این بخت برگشتگان که داروندار و هستیشان را برپشت نهاده بودند چیزی بقاپند. مردی میانسال با موهای بور و سبیلی درشت که از فرط سیگار کشیدن سبیلهایش از ناحیه خروج دود از سوراخهای بینیش زرد شده بود به ما نزدیک شد و گفت: سوری، ایرانی، عراقی، کورد،.. گفتیم کرد هستیم و می خواهیم با ماشینی مطمئن به مقدونیه برویم. با لهجه کوردی کرمانجی گفت مواظب مافیاها باشید شما را غارت نکنند. هر روز تعدادی از این پناهجویان توسط مافیاها اموالشان دزدیده می شود، نباید سوار اتوبوسی شوید، اگر قصد مسافرت دارید تا فردی مطمئن را به شما معرفی نمایم. گفتیم ممنون فعلاً قصد حرکت نداریم و باید چند روزی در پایتخت بمانیم.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


هنگام پیاده شدن از کشتی همراه دو خانواده و چند جوان از کردهای عراق برای امنیت بیشتر، گروهی پانزده نفری را تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم بقیه راه را باهم ادامه دهیم. از جمع 83نفری قایق تنها ما به صورت گروهی حرکت کردیم و بقیه افراد هریک به تنهایی و همراه خانواده یشان مسیر را ادامه دادند. کارا و محمد و خانواده کارزان برای ادامه راه به پول نیاز داشتند و می بایست از سلیمانیه از طریق یونیون بانک پول برایشان حواله می شد. محمد بیست و سه سال سن داشت و فرزند یکی از فرماندهان اتحادیه میهنی کردستان عراق بود که پدرش کشته شده بود و باتوجه به شرایط عالی زندگی رفتن به اروپا را به ماندن در کردستان عراق ترجیح می داد. محمد گفت یکی از دوستان نزدیکم  اقامت یونان دارد و نزد وی می رویم تا هم استراحتی کرده باشیم وهم وسایل و پوشاک مورد نیازمان را تهیه نماییم.

 

* یونان بهشت مافیای انسان

آتن دروازه ی ورود به دنیای غرب بود اما برای ایرانیها تبدیل به مانعی بزرگ شده بود. هزاران دختر و پسر ایرانی در آتن سرگردان بودند. این جوانها به کرات توسط مافیاها کلاهبردی شده بودند. بازار جعل برگه خروج گرم بود. هر برگ  برای یک نفر  با هزار تا دو هزار دلار فروخته میشد. ایرانیها و بخصوص دختران بیشتر از همه درمعرض سواستفاده و تعرض جنسی و کلاهبرداری قرار داشتند. 


سعید 35سالە در خیابان  آمونیا  آتن در حال گفتگو با یکی دیگر از دوستانش است. نزد آنها می روم و وضعیت راه را می پرسم. سعید می گوید خیلی از ایرانیها در نقطه صفر مرزی یونان و مقدونیه ناکام مانده اند و چند جوان ایرانی هم دست به خودکشی زده اند. دوست سعید که حمید نام دارد به گفته خودش فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی است و در آموزشگاهی در تهران تدریس نموده است می گوید شرایط افغانیها نسبت به ایرانیان بهتر و امید بخش تراست. بسیاری از جوانهای ایران در همین آتن ماهها در وضیت سخت و رقتباری زندگی بسر برده اند.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

محمد و دوست یونانیش همراه با ریباز و کارا برای جابجایی پول و خرید لباس گرم و کیسه خواب خیابان ایگالیو ی آتن را دور می زدند و منهم در گوشه ای از خیابان منتظر برگشنشان بودم. بعد از اتمام امورات خرید و تحویل پول نوبت به پیدا کردن اتوبوس و رفتن به مقدونیه رسید. دوست محمد گفت با اتوبوسی امن شما را روانه مقدونیه مینمایم اما قیمت بلیط برای هر نفر 80 یورو است. کارا  لبخندی زد و گفت ماموستا؛ جلو اسکله قیمت بلیط سی یورو بود چطور الان باید 80 یورو بپردازیم یعنی برای پانزده نفر 1200 یورو؟ دوست محمد می خواست کلاهبرداری نماید با این کارش هفتصد یورو به چنگ می آورد. محمد سکوت کرد و برای اینکه نه شرمنده ما شود و نه دوستش خجالت بکشد گفت بخاطر تمامی زحماتت بصورت داوطلبانه جمعا یکصد یورو بعنوان شیرینی تقدیم می کنیم و این هدیه ای ناقابل برای جبران تمامی زحمتهایی است که برای ما کشیدی. بهرحال به خانه برگشتیم و وسایل سفر به سمت مقدونیه را مهیا و به راه افتادیم.


در بیشتر خیابانهای آتن اتوبوس جابجایی پناهجویان با نظارت پلیس پارک شده بود و تا رسیدن به پاسگاه مرزی مقدونیه ماشینهای پلیس یونان موظف به اسکورت نمودن اتوبوسها بودند. پلیسها قبل از سوار شدن به اتوبوس برگه عبور را بررسی می کردند. در یکی از خیابانها چندین اتوبوس در حال سوار نمودن مسافران مقدونیه بودند. با راننده یکی از اتوبوسها صحبت کردیم و گفت نفری بیست یورو. درفاصله مرز یونان و مقدونیه به دلیل وجود مافیا با تاخیری پنج ساعته و همرا ماشینهای پلیس حرکت نمودیم.

 

تقریبا سختی و خطرات راه کم شده بود اما نه برای همه. صدها دختر و پسر ایرانی در وضعیتی نابسامان سرافکنده و غمگین در پشت مرز مقدونیه متوقف شده بودند و در چادرهای صلیب سرخ با شرایط نامناسب بهداشتی و خوراکی روبرو بودند. هزاران آواره سوری و پناهجوی عراقی و افغانی در صف های طولانی در خط عبوری اتحادیه اروپا که از مقدونیه تا کشور آلمان امتداد می یافت درحال حرکت بودند. پناهجویان با قطار از مقدونیه به سمت صربستان و کرواسی و اسلونی و اتریش تا کشور مبدا انتقال می یافتند. ایرانیها که موفق به اخذ مجوز خروج نشده بودند با پرداخت پول بیشتری توسط قاچاقچیان انسان به کشورهای اروپایی انتقال می یافتند. کشورهای مذکور را یکی پس از دیگری بدون وقفه پشت سرگذاشتیم . چهار شبانه روز کامل بدون استراحت و خواب درحال حرکت بودیم. در مرز اتریش و آلمان بعد از توقفی چند دقیقه ای تحویل پلیس آلمان داده شدیم و با اتوبوسهای ویژه به مرکز پلیس شهر مونیخ انتقال داده شدیم.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


در مراکز پلیس به مچ پناهجویان دستبنهای کاغذی رنگی که شماره ای دو رقمی برروی آن نوشته شده بود بسته می شد و پناهجویان در صف های طولانی بعد از انجام معاینات پزشکی و ثبت مشخصات اولیه و صدور داکیومنت شناسایی به کمپهای موقت جهت طی نمودن مراحل پناهندگی انتقال می یافتند.


دولت آلمان برای تعیین تکلیف و تسریع در اسکان پناهجویان کاملا بسیج شده بود. مدارس قدیمی، پارکینگها، سوله های متروکه، ساختمانهای بجای مانده از جنگ جهانی دوم، سالنهای ورزشی و ورزشگاهها، کلیساهای قدیمی، اماکن متروکه همگی تبدیل به مکانهای اسکان موقت پناهجویان شده بود. فضای داخلی بعضی از کمپها را در مساحتهای بیست متری با گونی تقسیم بندی کرده بودند. صبحانه و نهار و شام بصورت بسته های تغذیه تحویل داده می شد. از پناهجویان می بایست اثر انگشت و آزمایش خون و اکس رای  بعمل می آورند. بعضیها کمتر از دو هفته نه تنها تمام مراحل فوق را انجام می داند بلکه به منازل مسکونی انتقال می یافتند البته این شانس کمتر شامل ایرانیهای مجرد می شد.

 

بعد از یک هفته اقامتم در کمپ  هوفنر‌  آزمایش خون، اکس رای و برگ جدید هویت برایم صادر شد و منتظر ترانسفر ماندم. هر روز بر تعداد افراد کمپ افزوده می شد. کمپ ظرفیت پانصد نفر مهاجر را داشت. مهاجران این کمپ بیشتر ایرانی، عراقی، سوری، سومالی و گینه ای بودند و از مهاجران افغانی خبری نبود. کوفتگی ناشی از راه، سرمای شدید اروپا و شرایط سخت زندگی در کمپ بیشتر مهاجران را بیمار انداخته بود. وضعیت سرویسهای بهداشتی مناسب نبود و بیشتر پناهجویان با دستشویی فرنگی مشکل داشتند. دزدی و سرقت وسایل هر روز گزارش می شد. پناهجویان عرب و ایرانی هر روز باهم درگیر می شدند و پای پلیس به کمپ باز می شد. عربها و فارسها باهم کارد و پنیر بودند و بیشتر سر مسائل مذهبی درگیریهای خونینی باهم داشتند. کوردها با ترکها، اعراب و فارسها سر مسایل قومی و مذهبی درگیر می شدند. شیعه باسنی. مسلمان با یزیدی. لائیک با دیندار. داعشیها با همه درگیر بودند.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


زنان و دختران مجرد از هر نژادی توسط مردهای جوان شکار می شدند. بعضی از زنان و دختران برای تامین هزینه مواد مخدر و مشروبات تن فروشی می کردند. در این آشفته بازار اخلاقی نگهبانهای کمپ که به سکیوریتی معروف هستند بی نصیب نمی ماندند. نوشیدن الکل و استعمال مواد مخدر داخل کمپ ممنوع بود به همین خاطر جوانها به  بیرون کمپ می رفتند. آلمانیها روی خوشی به ایرانیها نشان نمی دادند. بیشترین نزاع و ضرب و شتم و استعمال مواد مخدر و مشروبات الکلی مربوط به ایرانیها بود. ماری جوانا، بنزا و انواع دیگر مخدرات توسط جوانان ایرانی خرید و فروش و مصرف می شد. این مواد در ایستگاهای قطار که هاوپت بانهوف معروف است معامله می شد. آلمانیها می گفتند ایرانیها  خوب نیستند. همه بنوعی در حال تغییر چهره بودند. سوراخ نمودن گوش و حلق و بینی و رنگ نمودن مو برای ادغام در جامعه چشم سبزهای آلمانی توسط مهاجران با سرعت نور انجام می گرفت.


موقع نهار مشاجره پسر و دختری ایرانی توجهم را به خود جلب نمود. نزدیک شدم و علت مشاجره را پرسیدم. دختر خانم پریسا نام داشت و نگرانی و اضطراب از چهره اش هویدا بود، باحالت شرمندگی  گفت این آقای محترم مثل کنه بهم چسپیده و میگوید اینجا به دخترهایی که پرده بکارت دارند اقامت نمی دهند و بیا باهم سکس نماییم. پسر جوان که نیما نام داشت از شدت مصرف مواد مخدر زرد و سیاه شده بود در کمال پررویی گفت آره  اینجا آزادیه،... پریسا موهای مشکی اش را از پشت بسته بود و برخلاف دیگر دخترها هیچگونه آرایشی نداشت، گفت از ترس این مردان شهوتران فقط زمان توزیع غذا وارد سالن می شوم. پریسا ورزشکار بود و به گفته خودش سهمیه المپیک داشت و برای ادامه موفقیتهای ورزشی به آلمان آمده بود. دختری دیگر از دمشق هر شب با پنج یورو مردان جوان را میهمان تختش می کرد. پدر و مادرهایی که دختران جوان داشتند نگران آسیبهای کمپ نشینی بر روی فرزندانشان بودند و نظارت و کنترل شدید والدین بر آنها منجر به شکایت دختران از پدر و مادرانشان می شد .


در سالن غذاخوری کمپ هوفنر نزدیک پنجرهای مشرف به حیاط برای شارژ موبایل میز وصندلی گذاشته بودند. در تمامی ساعت شبانه روز این محل بسیار شلوغ بود و جرقه دعوا و زد و خورد بین پناهجویان از اینجا زده می شد. شبها موقع اعلام خاموشی عده ای از پناهجویان به دلیل ازدحام جمعیت در تاریکی سالن فرصت را غنیمت می شمردند و موبایل دیگر پناهجویان را به سرقت می بردند. در میان این پناهجویان کمتر افراد تحصیلکرده و روشنفکر  دیده می شد. از مواد فروش گرفته تا قاتل فراری و دزد و فاحشه و روانی و لمپن  و الکلی  و گی, لزبین و بچه باز، خداپرست و بی خدا و ... یافت می شد انگاری قیامت چنین آدمهای بود.


* افسردگی و خودکشی پایان راه پناهجویان ایرانی

هر چه از زمان ماندنمان در کمپ می گذشت کم کم پناهجویان با مفاهیمی جدید در حوزه مهاجرت آشنا می شدند. ایرانیها می بایست کیس ارائه نمایند و دلیلی محکمه پسند برای این مهاجرت در دادگاه ارائه نمایند. باید در دادگاه قاضی را متقاعد نمایی که در کشورت بنحوی جانت در خطر بوده است. بیشتر ایرانیها بجز کیس مسیحیت دلیلی برای مهاجرت نداشتند. انجمنها و سازمانهای تبلیغی وابسته به کلیسا بسته های تبلیغیشان به زبانهای کوردی و فارسی و عربی را در کمپها توزیع می کردند. اولین مشتاقان چنین فرآورده های جوانان ایرانی بودند. کلیسا برای ترویج دین مسیحیت این مهاجران را پناه می داد و در صورت جواب رد گرفتن مستقیما کلیسا مسئولیت رسیدگی به پرونده را در دست می گرفت. بعضی از مهاجران ایرانی حرفه ای بودند و کیسهای دیگری از نوع خشونت علیه زنان ارائه می دادند.

 

با تثبیت نسبی موقعیت مکانی پناهجویان در منازل و کمپهای موقت، بحران زندگی در غربت و مسایل و مشکلات روحی و روانی بعنوان بعدی دیگر از آسیبهای مهاجرت نمایان می شد. براساس قوانین جدید که بصورت بسته های پیشنهادی به پارلمان آلمان ارایه می شد می بایست در فاصله زمانی شش ماه وضعیت ماندن پناهجویان توسط دادگاه مشخص شود. سوریها وضعیتشان مشخص بود و با در دست داشتن اقامت آلمان روند جدید زندگی خود را طی می نمودند و کمترین آمار کمپنشینی هم مربوط به سوری و عراقیها بود. بیشترین تعداد ساکنان کمپهای آلمان را جوانان و خانواده های ایرانی تشکیل می دادند. شرایط تغذیه و محیط زندگی در کمپهای دائمی نامطلوب بود. روز و شب زندگی در کمپ سیری تکراری داشت. تاخیر در رسیدگی به پرونده ایرانیها و حسن بیش ازحد توجه ژرمنها به اعراب و در اولویت قرار دادن آنها از هر لحاظی نوعی تبعیض به سبک غربیش را احساس می کردی.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا

 

محمود عباسی جوان 25سالە  تهرانی در کمپی که من زندگی می کردم به دلیل افسردگی شدید خودش را حلق آویز نمود، محمود چندین مرتبه دست به خودکشی زده بود و برای نجات محمود بچه های کمپ وضعیت وخیم روحی وی را به مسئولان کمپ گزارش دادند اما پیگیری نشد تا اینکه به زندگی خود پایان داد.


حسین رحیمی نوجوان شانزده ساله ایرانی که همراه خانواده اش در یک سالن بسکتبال در شهر ارلانگن در جنوب آلمان زندگی می کرد خودکشی کرد. حسین در بیرون از کمپ خودش را حلق آویز نموده بود و از وی نامه ای بجا مانده که در آن نوشته بود که دیگر طاقت این زندگی سخت را نداشته است.

 

بلاتکلیفی، تاخیر در رسیدگی به پرونده ها و بهره مند نشدن از تسهیلات زندگی و.... بصورت بیماریهای حاد روانی و افسردگی نمایان می شد. بسیاری از خانواده های کورد عراقی و ایرانیهای  که به امید زندگی بهتر و بهرمند شدن از  تسهیلات زندگی غرب با صرف هزاران دلار و پشت سرگذاشتن نفرین دریای اژه خود را به کشورهای اروپایی رسانده بودند نرسیده از راه درخواست دیپورت شدن و بازگشت به کشورشان را دادند. در ایالت بایرن، کمپ شهر زریندورف هم محل برگزاری جلسات دادگاهی رسیدگی به پناهجویان و هم مرکز تقسیم و اسکان آواره گان به دیگر شهرهای این ایالت است هر روزه شمار پناهجویانی که خواهان بازگشت به کشورشان هستند رو به افزایش است.

 

از مریوان تا سواحل مرگ و نیستی یا رهایی /افسردگی و خودکشی پایان رویای مهاجرت بە اروپا


در مدت اقامتم در آلمان به شهرهای زیادی مسافرت نمودم و نه تنها وضعیت دیگر کمپها را می دیدم بلکه با افراد و خانواده های که از مدت اقامتشان در آلمان سالهای زیادی می گذشت آشنا می شدم. بجز ثروتمندان و آنهای که برای ادامه تحصیل می آمدند کمتر فرد و خانواده موفقی را دیدم که از زندگی نه تنها در آلمان بلکه کشورهای غربی اظهار رضایت نماید. کارکردن درکافه و بارها و دیسکوها بعنوان ساقی، مشغول بودن در رستوران و ساندویچی و فروشگاه و سرای سالمندان و مشاغلی ازاین دست نهایت ترقی و پیشرفتی بود که نصیب مهاجران شده بود. البته چنین مشاغلی خود نیاز به طی نمودن دوره ویژه کارکردن و فراگیری زبان داشت. اینجا خبر خاصی نیست، همه افسرده شده اند.

 

عاشقانە رفتن تا غرب و ناکام برگشتن بە شرق 

 

نویسنده؛ بختیار کریمی

آلمان.نونبرگ

25april 2016


انتهای پیام/

ZariwarKhabar Telegram Channel

نظرات بینندگان :

یاسا69دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 | 15:32

23
2

من کە نرسیدم همشو بخونم اما واقعا جالب بود بخصوص داستان پسری کە دنبال پدرش رفت اما پدرش کشتە شد. بیش ازحد ناراحت کنندە بود

پاسـخ

نیمادوشنبه 20 اردیبهشت 1395 | 16:46

3
25

چقد طولانی، کی حال خوندن این همه رو داره. از من می شنوی کتابش کن، کتابی با مخاطبای خاص.

پاسـخ

مهدی مرادیدوشنبه 20 اردیبهشت 1395 | 22:45

20
3

با عرض سلام و خسته نباشی خدمت تمام عوامل زریبار خبر ، و خسته نباشی به کاک بختیار کریمی بابت مستند خیلییییی واقعی و جذاب ولی اندوه و درد آورش ، واقعا باید نهایت تشکر رو بابت صداقت در بیان و واقعیت رفتن به سوی غرب جهت رفاه و زندگی بهتر رو داشت ، به راستی که خیلیییی تحت تاثیر مطالبش قرار گرفتم

پاسـخ

سیوان امینیسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 00:47

22
10

واقا جای تاسف داره که بعضی دوستان حوصله خوندن این متن زیبا رو نداشتن....با تشکر از کاک بختیار واقعیت بسیار آمرزنده ای بود ...........بنظر بنده تنها راه موفقیت خوندن و بالا بردن سطح آگاهیمون هست ....واقا حرف جالبی زد 90 درصد افراد ایرانی بیسواد یا نهایتا تا دیپلم داشتن که حاظر بودن این همه تحقیرو قبول کنن تا نهایتا در المان بشن ساندویج فروش...........

پاسـخ

چياسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 01:14

17
1

مشكلات و مصيبت وعاقبت رفتن به خارج (اروپا)أين است و بيان واقعيت! بنده از كسانى هستم مثل بختيار اين سختى را دوازده سال پيش كشيدم از مسير مرگ و پيچ و خم اين راه گذر كردم تا رسيدم به اروپا آخرين مقصدم را انگليس انتخاب كردم دوستان بدانيداين همه سختى راه اگر بهشت هم باشد واقعا نمى ارزد آرزو دارم ديگر هيچ كسى اين مسير مرگ را به صورت قاچاق و غير قانوني نپيمايد.

پاسـخ

شهروندsسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 11:17

18
0

خسته نباشی اقای کریمی
خیلی جالب بود
این واقعیته تلخو خیلی خوب بیان کردید
راهه سختیو پیش گرفتی امیدوارم به چیزی که میخوای برسی

پاسـخ

زانیارسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 14:44

14
0

با تشکر فراوان برای این متن مستند و وافعی که ارائه کردید. واقعا همه اش را با حوصله خواندم و از خواندنش خیلی لذت بردم. چه درس عبرتهای خوبی است برای همه!

پاسـخ

شایانسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 16:28

12
0

سپاس فراوان از زریوار خبر و دستمریزاد بە آقای بختیار کریمی کە چنین گزارشی را تهیە نمودەاند.واقعا جذاب.ٱموزندە و تاثیرگذار بود.امیدوارم جوانان و افرادی کە بدون آگاهی میخواهند قدم درراە مهاجرت نمایند ضروری است این گزارش را بخوانند.غرب و زرق و برقهایش فریبندە است برای ما و هیچوقت نمیتوانیم بە آن زندگی رویایی کە درذهنمان ساختیم بارفتن بە اروپا بدست آوریم.....امیدوارم آقای کریمی کە روزنامەنگار هستند ازجنبەهای دیگر زندگی درغرب مطالب و گزارشهای ارزندەای تهیە نمایند.....واقعا بندە وبسیاری از افرادی کە ا قصد مهاجرت را داشتند باخواندن این مطلب منصرف شدند

پاسـخ

دلیرمه ریوانسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 17:06

10
2

به راسی جوان بوو کاک به ختیار ده س خوش

پاسـخ

کهنه سوارسه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 21:36

5
10

گزارش یک دریچه واقعی به دنیای ارمانی غرب در یک مسافرت طاقت فرسا است . به نظر می آید بختیار حسابی پشیمان شده واین نکته مثبت داستان است.

8
1
رزگار پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 | 14:29

حیف نیست آقای کریمی یک گزارش واقعی رو برای افرادی مثل شما گذاشته ؟؟؟؟؟
شما هنوز نکته مثبت رو متوجه نشدید .

پاسـخ

امیر کامرانچهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 | 03:02

14
0

درود و احترام و خسته نباشید به زریوار خبر عزیز.
با شناختی که بنده به عنوان یک روزنامه نگار حرفه ای از بختیار کریمی دارم او همواره به دنبال کشف حقایق و برخورد نزدیک با مسائل و لمس هر واقعه با حواس طبیعی خود است و از بعدی دیگر بنابر شناخت از شخصیت واقعی کریمی، وی همواره با طبع سرکش و روحیه پیشرونده خود همیشه در راه های صعب العبوری در زندگی پای نهاده که بعدها هیچ رنگ پشیمانی از رخسار همیشه زنده اش ندیده ام.
این گزارش واقعی، بی دخل و تصرف جانبدارانه که کریمی در آن روحیات ،احساسات و رفتار خود و همسفرانش را بازگو می کند، سوای شرح عبور از راه های دشوار و پر خطر، همچنین تحلیلی جامع و کا رامد و هشدار و آگاه سازی واقعگرایانه ای برای همه جوامع بین المللی چه از دولت ها و نهادهای بشر دوستانه و هم از انسان هایی که به امید رسیدن به زندگی ایده آل در آرمان شهری تخیلی بار سفر می بندند، خود کریمی نوع دیگری از مسافران است که برای درک واقعی این پدیده ی موهوم این خطر را به جان خرید و سفر را هرچه سربلندانه ادامه داد.

پاسـخ

ارمانچهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 | 03:09

8
0

صدايي انسوي بيكران داد ميزند كه روياهايت اينجاست ، و تو ميپنداري كه جاودانه در انتظار توست ... \\\\\\\\r\\\\\\\\nممنون كاك به ختيار له بو او گزارشه جوانته \\\\\\\\r\\\\\\\\nزور زور جوان بو سپاس \\\\\\\\r\\\\\\\\nانشا الله هميشه سه ر به رز بيت

پاسـخ

مەنسوور بێسارانشنبه 25 اردیبهشت 1395 | 02:55

13
1

زۆرسپاس ماموستا گیان....بڕاستی دڵتەزێن بوو و هەروەها زۆر بەکەڵک بۆ ئەوانەی وا هێشتا گرفتار نەبوون پێشنیار ئەکەم ئەم ڕاپۆرتە بخوێننەوە.....بڕاستی ئازارێکی گەورەیە وڵات و نیشتمان بەجێهێشتن چونکو بۆخۆم ئەو ئازارەم چێشتووە و ئەزانم چیە......ڕەنگین بێت دەست و قەڵەمت.....سپاس بۆ زریوار خبر.....هەربژین بەسەربەرزی

پاسـخ

اریاپنجشنبه 27 خرداد 1395 | 20:56

6
0

احسنت...بسیار زیبا نوشتی....موفق باشید

پاسـخ

همکار سابق شهرداریدوشنبه 5 آذر 1397 | 13:33

3
1

یادت همیشه در دلمان است. شمشیر دموکلیس.
داداش، بیا برگرد اینجا شهرداری مریوان. الحمدلله شرایط خوب شده.

پاسـخ

zana soleimaniدوشنبه 5 آذر 1397 | 14:21

5
0

تشکر از زریبار خبر بابت نشر این واقعیت فوق العاده و همچنین تشکر از اقای کریمی. عالی بود. سپاس

پاسـخ

صباحدوشنبه 5 آذر 1397 | 18:53

4
0

بسیار آموزننده بود ...استفاده کردم شخصا ..ممنون

پاسـخ

کوردی1دوشنبه 5 آذر 1397 | 23:03

4
0

سخنان بختیار در متن بالا، ارزشمند و واقعی بود(تشکر)
من شنیدم افراد زیادی پس از تحمل و هزینه گزاف و رسیدن به اروپا، خواهان برگشت به ترکیه و اقدام جهت اخذ اقامت آنجا بوده اند...
دوستان عزیز ، ایرانی های عزیز:
نکنید خود را ذلیل راه و اروپا نکنید ارزش ندارد
بمانید کار کنید تغییر ایجاد نمایید کشور رو درست کنید
کار کنید ثروتمند شوید و اگر هم خواستید اقامت دایم و شهروندی کشوری دیگر را بدست آورید اقامت سرمایه گذاری بهترین راه است با اقامت سرمایه گذاری عزت دار هستید زندگی شاد و شایسته ای در انتظارتان است دولت کشور میزبان، مخلص سرمایه گذار است سرمایه گذار محبوب همه است پس ایرانی شایسته بهترینه
مثلا کشورهایی هستند با مبلغ پایین حق شهروندی بشما میدن و شما میتونی با عزت با اخذ پاسپورت آن کشور به همه جا سفر و کار و تجارت کنید در اروپا زندگی کنید و به ایران هم بیاید ( دومینیکا و گرانادا و...)

ایرانی و کوردهای ایران ، لطف عزت نفس خود را پایین نیاورید

3
0
مریوان سه شنبه 6 آذر 1397 | 18:11

درود به شما
واقعا حیفه یک کورد خودش را نزد خارجیا خوار کند و با انواع دروغها و التماسهای عاجزانه از کسان دیگری التماس کند اون رو در کشورشان با خفت و خواری با تحمل نهایت تحقیر و سواستفاده های حتی جنسی راه بدن و به چشم یک بدبخت فلک زده ی بی هویت و بی جا و مکان و بی کس و کار بهش نگاه کنن . مانند مابقی هموطنان حرمت خود را حفظ کردن و مشغول به کار شدن کمکی به خودتان و جامعه است.

پاسـخ

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت زریوارخبر در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
* به دلیل تراکم نظرات ممکن است نظر شما با تاخیر تایید شود.

نام *
 

کد امنیتی